منوچهر خان حكيم
144
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
گفت تا من زرّين تن ديو را نگيرم و هردو مطلوب را از او نگيرم ، آرام نمىگيرم . اين بگفت ، باز قلندر شده ، سر در پرّهء بيابان نهاده بدر رفت . اين خبر به اسكندر رسيد كه به تازگى چنين قضيه واقع شده است . اسكندر اشاره كرد تا اردو را كوچ كرده متوجّه تاجكن شدند . اما چون اردوى ظفر اثر ، داخل تاجكن شدند ، خبرآمدن اسكندر در اردو افتاد . فريدون و محمد شيرزاد و سعدان بادكوئى به خدمت شهريار مشرّف شدند . پس اسكندر فرمود كه افراسياب ثانى را به معرض خطاب آوردند و گفت : اى دلاور ! پروردگار عالم را ستايش كن تا بر قرار سابق حكومت تاجكن را به تو ارزانى دارم . افراسياب گفت : عبد الحميد مرا به مردى گرفته است و من غلام اويم . اسكندر گفت : من پدر بزرگ عبد الحميدم ، تو مسلمان شو ، وقتى كه عبد الحميد آمد ، اگر راضى نباشد باز كافر شو . پس افراسياب ثانى پيش رفته پاى اسكندر را بوسيده و كلمهء طيبهء لا إله الا اللّه گفته از سر صدق و اخلاص مسلمان شد و كليدهاى خزانه را به خدمت اسكندرآورده كمر بندگى بر ميان بست ؛ اسكندر فرمان داد تا او را مخلّع ساختند . مقدّمهء سحر كردن شمامهء جادو در سر راه اسكندر و كور شدن اسكندر با سالاران و آمدن طهماسب اما ناقل اين روايت ، مولانا منوچهر چنين روايت كرده است كه دمّامهء جادو خبر آمدن اسكندر را شنيد ، با شمّامه مشورت كرد كه طلسمى مىبايد بست كه اسكندر و سالاران او را كور مىبايد كرد كه هركسى را نظرش بر آن طلسم افتد كور شود و دواى چشم ايشان خون جگر تو باشد ؛ شمامه هم بر اين مشورت راضى ( 89 ) شد . دمّامه در ساعت امر فرمود يك تابوت و چند كلّهء خشك حاضر كردند . دمّامه افسونى خوانده به شمّامه تعليم نمود كه در سر راه اسكندر مدرسهاى به علم سحر ساز و مرد پيرى در آنجا خادم كن كه هركس از او احوال پرسد ، بگويد دخمهء افراسياب است و اگر كسى بگويد دخمهء افراسياب در ختاست ، آن پيرمرد بگويد كه از براى پادشاهان چندين جا دخمه